نام: | |
ايميل: | |
اين پيام ضروري در پي قرارداد ميلياردي چند روز اخير مي باشد.
ياد دارم يک غروب سرده سرد مي گذشت از کوچه ما دوره گرد دوره گردم کهنه قالي ميخرم دست دوم جنس عالي ميخرم کاسه و ظرف سفالي ميخرم گر نداري کوزه خالي ميخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهي کشيد بغضش شکست
اول سال و نان در سفره نيست
اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟
بوي نان تاز هوش ما را برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بي روسري بيرون دويد گفت آقا سفره خالي ميخريد؟
با عرض سلام و تبريک به همه مادران گل اين سرزمين و تبريک روز مادر، که تا زنده هستند قدرشونو بدونيم و با اونا مهربون باشيم .
از امام سجاد (ع) روايت شده است که فرمود: مردي به حضور حضرت خاتم الانبياء (ص) شرفياب شد و اظهار داشت :
اي رسول خدا! من مردي گنه کار و آلوده به معصيت هستم و از انجام هيچ گناهي فروگذاري نکرده ام، آيا اميد آمرزش برايم هست؟
رسول خدا(ص) پرسيد: آيا پدرت و مادرت زنده هستند؟ مرد گفت: فقط پدرم زنده است . پيامبر اکرم (ص) فرمود : برو با او خوشرفتاري کن . آن مرد رفت و پيامبر (ص) بعد از رفتن او زير لب زمزمه مي کرد: اي کاش مادرش زنده بود!
مستدرک الوسايل / ج 15 / ص 180
با عرض سلام خدمت دوستان عزيز اين شعر با لهجه جنوب خراسان (عشق آبادي) مي باشد. شرمنده بهتر از اين نتونستم اعراب بگزارم.
چهل سال از عُمرُم گُذَشت اما هنوزُم بي زَنَم هر کس که بي پولهَ چو موُ از سيفيه ابطر شُدَه
قَدُم دِ زيرِ بارِ قرض گِردِيدَه مانند ِکِموُن کِلَم زِ دَستِ روزگار بي پشمُ و مويهَ گَر شُدَه
شاگردِ بي پول و زِرَنگ گِردِيدَه دِلاکِ حموم وآز بِچِه پولدارِ خِپِل با ضربِ پوُل افسر شُدَه
پيرخرِ زِشتِ سياه با پول شُدَه اَسبِ نِجِيب اسبِ نِجيبِ بي نوا درِ چَشمِ مِردُم خر شُدَه
وقتِ سوارِ بِنز بَشَه بِچِه کِلاغ طاوسيهَ طاوسِ زيباي فِقير از بِچِه زاغ بِدتر شُدَه
والا مُو کِه دَر حِيرَتُم اي پول دِ جِيبِ هر کيهَ حرفاش وَحي مُنزَلَهَ فِرزَندِ پِيغمبَر شُدَه
مرد مُسلمُونِ فقير ماندهَ بِرّيَک لُقمِه نُون پيش زَنُ و اَهلُ و اَيال جُفت چَرخِ او پَنچَل شُدَه
تِقوا و تَرسِ از خُدا مِخصُوصِ روزِ جُمعِيهَ حاج تاجر از شِنبِه بِه بعد از بِيخُ و بَن کافر شُدَه
هر جا کِه پوُلهَ مُشکِلات تُخمِ شِهين گُم مي شود دِر دَستِ بي پول مُرغ هُم از سَنگ ُ و لاخ صِف تَر شُدَه
وقتي کهِ بي پولي دِرا تُند تُند دِروُت بِستَه مِرهَ هر جا کهِ پولا شُد زياد ديوارِ سِنگي دَر شُدَه
پولدار اَگهِ بَشهَ نِجس مِردُم مِگَن پاک چهِ عيب بي پول، حَلالِش شُد حَروُم از خوکُ و سَگ بِدتَر شُدَه
اَصل و نِتاجُ و اِعتبار ، تِنها حِسابِ بانکِيهَ وَقتهِ حسابِش خَلِيهَ شير از شُغال کِمتَر شُدَه
روبا اَگهِ پوُلدار بَشَه روزا پِلَنگَهَ شِو نِهنگ کَفشِ سَگِ پُولدار و دزد، از بَرق شير اَفضَل شُدَه
زيباي چهاردهَ سالهَ چون بي پولهَ مُندَ بِيخِ رِيش پيرزالِ پوُلدار، با سِه شوي واز تَازِگي دُختَر شُدَه
هَر کَس کِه پولدارَ خُودِش پاسگاهُ و فِرمانداريهَ قاضي و بانکي و مُدير دِر پِيش او نوُکرَ شُدَه
پارسال فِلانِي پول نِدِش زُورِش نِبُود قَد چِغوک حالا بهِ ضربِ اِسکناس از فيل پُر زُور تَر شُدَه
از خواب بيدار شد. هنوز يک چشمش باز و يکي بسته بود. آفتاب روي صورتش افتاده بود. انگار روي پوستش طب سوزني آزمايش مي کرد. پتو را کشيد روي سرش. بوي خواب ديشب از نواحي شمالي شلوارش پيچيد توي دماغ و بعد مغز سرش. پتو را کنار زد و نشست. سريع پريد توي حمام. با خودش زمزمه کرد:«کي باشد نسيم تاهل به دماغمان بخورد و بوي احتلام را از اعماق تاريک کله ي پو کمان بيرون بکشد. رجل ادبي هم بوديم و نمي دونستيم ها!»
لباس هايش را سريع پوشيد و زد بيرون. پيراهن آبي اش را تازه گرفته بود. سر برج بود و حقوق تازه اش جو گيرش کرده بود. از دکه، روزنامه گرفت و پله هاي مترو را رفت پايين. کارت را گذاشت روي دستگاه و رفت تو. روي مسافرهاي قطار دقيق شد و واگن خلوت تر را انتخاب کرد؛ سوار شد. خواب ديشب هنوز توي سرش وول مي خورد؛ به جاهاي حساس نکشيده بود که ... . صندلي ها پر بود؛يک گوشه ايستاد . نگاهي به روزنامه انداخت. تيتر روزنامه، مسکن و تورم و مافياي اقتصادي را به هم بافته بود. مثل زنجير سياه و کلفتي که انداخته باشند وسط برف سفيد کاغذ روزنامه.
خنده هاي ريز ريز دختري نگاهش را کشيد به طرف خودش. دختر تقريبا نود درصد در آغوش پسري بود. سريع نگاهش را گرفت و روزنامه را ديد:«مشکل مسکن و سن بالاي ازدواج» با خودش گفت:« چرا مافيا؟ چرا اينقدر حسادت؟ مرگ بر حسادت!» انگشت هاي دختر که به بهانه ي سرخي گونه هاي دوستش، صورتش را لمس مي کرد، چنگ انداخت به نگاهش و از روي روزنامه کند. دختر و پسر طنابي ساخته بودند و انداخته بودند دور چشم هايش. طنابي که محکم تر و کلفت تر از زنجير تيتر روزنامه بود... .
هفته بعد که وارد مترو شد دستش در دست هاي دختري حلقه بود. ديگر روزنامه دستش نبود. از مسکن و تورم هم بي خبر بود. ديگر با خودش فکر نمي کرد:«چرا مافيا؟ چرا حسادت؟ مرگ بر حسادت!» وقتي به دوست دخترش مي گفت:«چقدر دستات نرمند!» نگاه جواني از روي روزنامه و تيتر « مسکن و تورم » کشيده شد به طرفشان. جوان زير لب مي گفت:«چرا مافيا؟ چرا حسادت؟ مرگ بر حسادت!»
گويند: مردي نزد پزشکي رفت و گفت: به درد دل شديدي گرفتارم. پزشک هر چه معاينه کرد اثري از درد نديد، پرسيد: شغل شما چيست؟
گفت : شاعرم و در موضوعات گوناگون شعر گويم. گفت: به تازگي شعري گفته اي که براي کسي نخوانده باشي؟ گفت: چند شعر عالي گفته ام و کسي را نيافته ام بخوانم. دکتر گفت: براي خودم بخوان. وقتي که خواند، گفت: برو که خوب شدي. پرسيد: چگونه بدون خوردن دارو خوب شدم؟ دکتر پاسخ داد: هر شاعري که شعر گويد و کسي را نيابد از براي او بخواند آن شعر روي دل او مي ماند، و سبب دل درد او مي گردد، چنانچه شعرهاي تو موجب دل درد تو شده بود، اکنون که خواندي از روي دلت برداشته شد و خوب شدي.
شاعر گفت: پس اجازه بدهيد هر گاه شعري سرودم و کسي را نيافتم بخوانم به سراغ شما آيم که مبتلا به درد دل نشوم. دکتر گفت: آن وقت من گرفتار سر درد مي شوم و من طاقت سر درد ندارم .
لطايف الطوايف، ص 207
خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال هاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين، آسمان هاي اجاري
با نگاهي سرشکسته، چشم هايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
سرنوشت روزها را روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي، جمعههاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها، نامي از ما يادگاري
زنده ياد قيصر امين پور
طلوع مي کند آن آفتاب پنهاني
ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني
دوباره پلک دلم مي پرد نشانه چيست
شنيده ام که مي آيد کسي به مهماني
کسي که سبزتر است از هزار بار بهار
کسي شگفت، کسي آن چنان که مي داني
مرحوم قيصر امين پور

گويند: طالب علمي بود بي طالع، هر گاه مي رفت که رخت بشويد هوا ابر مي شد و باران مي باريد . روزي به دکان بقال رفت که صابون بخرد، درهمي به بقال داد و گفت:آن را بده، اسم نبرد، بقال نفهميد، که او چه مي خواهد؟
گفت: روغن مي خواهي يا برنج يا آرد؟ هر چه نام برد گفت: نه، آخر بقال گفت : صابون مي خواهي؟ گفت: آهسته که آسمان نداند!
تازه به جبهه آمده بود و عقيده داشت هيچ چيزي جز شوق شهادت او را نمي توانست به جبهه بکشد.
استعداد خاصي در تير اندازي و گرفتن گرا داشت. معمولا از گروه جدا مي شد و به نقاط ويژه اي براي گرفتن مخابره گراي دشمن مي رفت. هر کس از کار او تعريف مي کرد،مي گفت
من بي لياقت گراي دشمنو مي گيرم، اما شما گراي شهادت رو.
يک روز پشت خاکريز، زير رگبار پي در پي دشمن، در حالي که از ترس، چهره اش خيس عرق بود، به يکي از بچه ها گفته بود؛ عن قريب بود که همه مون شهيد بشيم. و او جواب داده بود : شهادت بسته به امر حق و لياقت بنده است، نه آتش و رگبار دشمن. اگر رفتي پشت تريبون زندگي و شهادت دادي که من بنده خدا هستم، آن وقت پشت خاکريز هم که نباشي، شهد شهادت را مي توني تجربه کني. در ثاني، بعضي ها تانک خدا هستن، مهمات خدا و نماينده خدا هستن . خدا نمي خواد به اين زودي از کار بيفتن و عزل بشن.
روزهاي سخت جنگ مي گذشت. رفقايش يکي يکي شهيد شده بودند. پنج سال جبهه را تجربه کرده بود، اما هنوز وقت اجابت دعايش نرسيده بود: شهادت!
مردي وارد مسجد شد و ديد تکبير مي گويند. از يکي پرسيد: نماز چندم است ؟ جواب دادند: تمام شد. گفت: آه! شخصي از ميان جمعيت برخواسته و گفت: حاضرم تمام نمازهايم را با آن آه عوض کنم و چنين کردند. شب هنگام آن که آه را خريده بود در عالم خواب ديد که پاداش بزرگي به او داده اند .
آن يکي از جمع گفت اين آه را تو به من ده و آن نماز من تو را
شب به خواب اندر بگفتش هاتفي که خريدي آب حيوان و شفي
سنت ساده زيستي
ساده زيستي از سنت هاي حسنه اي است که از سيره معصومين عليهم السلام به يادگار مانده است . مولاي متقيات علي عليه السلام در يک کلام زيبا مردم را به ساده زيستي سفارش کرده و فرمود: تخففوا تلحقوا: سبکبار شويد تا برسيد. (نهج البلاغه - خطبه 21)
خاطره اي از شهيد رجايي
شهيد رجايي که به رياست جمهوري انتخاب شده بود، هيچگاه از سنت حسنه ساده زيستي دست بر نداشت و مانند مردم عادي زندگي مي کرد. وي در يکي از خاطرات خود مي گويد: يک بار که اتوبوس دو طبقه سوار شده بودم، راننده اتوبوس با شاگرد خود در مورد افزايش قيمت پيکان که به يکصدهزار تومان رسيده بود صحبت مي کرد و مي گفت: شنيده اي که قيمت پيکان صدهزار تومان شده است؟ شاگرد به او گفت: بشود يک ميليون تومان، آن موقع که قيمت سي هزار تومان بود، ما قشر مستضعف نمي توانستيم ماشين بخريم، حالا هم نمي توانيم ، بعد نگاهي به من کرد و به راننده گفت: مثلا اين آقا را ببين! چقدر شبيه آقاي رجايي است! ولي حالا او کجا زندگي مي کند و با چه ماشين هايي رفت و آمد مي کند و اين بنده خدا هم آمده سوار اتوبوس دو طبقه شده است . راننده هم حرف او را تاييد کرده و کلي هم به من بد و بيراه گفت . من به او گفتم: آقاي راننده! حالا شما از کجا مي دانيد شايد اين بنده خدا هم مثل شما زندگي مي کند. راننده جواب داد: نه آقا، تو هم دلت خوش است، شما چقدر ساده اي ! آن ها زندگي اي دارند که به خيال من و تو هم نمي رسد، شاگرد او هم مرتب حرف راننده را تاييد مي کرد و من نگفتم که خود رجايي هستم .
مکن تعلق خاطر به نقش صفحه دهر جريده وار همي زيّ و ساده وش مي باش (جامي)
منبع خاطره : جمهوري اسلامي، 8/6/1380
در حج سال 72 پيرمردي در سن 108 سالگي عازم حج بود . از لحاظ نيروي جسماني خوب، سرحال، و با قامتي بلند و موزون. به گفته خود او در طول عمرش از روغن نباتي استفاده نکرده بود. محل سکونت او در دامنه کوهي سر سبز و خرم قرار داشت. به او گفتم حمد و سوره را بخوان. گفت: الله، محمد، علي، فاطمه، حسن، حسين، الله اکبر. گفت : اين نماز است!
همراه کاروان آمد و وارد فرودگاه مهرآباد شد ولي پس از ورود افراد کاروان به ترمينال ناپديد شد. کار از کار گذشته بود. پيدا نشد. هواپيما پرواز کرد. بعد از چند روز از اعمال عمره تمتع را انجام داده بودند پير مرد با همان لباس شخصي بدون احرام وارد مکه شده بود و با توجه به اينکه پليس مانع شد او را به مسجد تنعيم برديم و محرم کرديم. نيت اعمال را به او تلقين کردم از اول تا آخر دست او را گرفتم و گام به گام تا اعمال به پايان رسيد.
پس از آنکه به مدينه منوره مشرف شديم با او مزاح کردم اينجا مدينه منوره است حرم رسول خدا (ص) و ائمه بقيع (ع) و شما هم الحمدالله حاجي شده ايد اگر زندگي خوبي از لحاظ مسکن، همسر، ماشين و ديگر امکانات در اين سرزمين مبارک براي شما فراهم شود و تا آخر عمر و در خدمت اين عزيزان بميري راضي هستي؟ پاسخ داد: نه نه . هر چه زودتر مرا از اين جا نجات بده!! و به ايران ببر.
خاطرات حج - روحاني معين -شماره پرونده 13325
خـفـته خـبـر نـدارد ســر بــر کـنار جـانــان ايــن شــب دراز بــاشــد بــر چــشم پـاسـبـانــان
بـر عقل مـن بخـنديد گــر در غـمـش بـگريم ايـــن کــارهــاي مشـکــل افـــتـــد بـه کــاردانــان
دل داده را مــلامــت گـــفتـن چــه ســود دارد مـي بــايــد ايــن نـصـيحـت، کـردن بــه دل ستانــان
با من ز پاي بـرگير اي خوب روي خوش رو تــــا دامــنــت نگــيـرد دســـت خــــداي خـــوانــان
مــن تــرک مــهر ايـنان بـر خـود نمي شناسم بـــگــزار تــا بـــيــايــد بــر مـــن جـــفــاي آنــان
روشن روان عاشـــق از تـــير شــب ننــالــنـد دانــــد کــه روز گــردد، روزي، شــب شــبـانـان
بــا مــن مــکـن کــه من دسـت، از دامنت بدارم شـمشيــر نــگسرانــد پــيــونــد ز مــهـر بـانــان
چشم از تو بر نگيرم، ورمــيکــشــد رغـيبم مـشـتـــاق گــل بــسـازم بـــا خــوي بــاغـبـانــان
مـــن اخــتيار خــود را تسـليم عشـق کــردم هـمـچـون زمــان اشـــتر در دســـت ســاربــانــان
فصل تقسيم گل و گندم
چشم ها ، پرسش بي پاسخ حيراني ها
دست ها، تشنه تقسيم فراواني ها
با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم
داغ هاي دل ما جاي چراغاني ها
حاليا، دست کريم تو براي دل ما
سر پناهي است در اين بي سر و ساماني ها
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهي
اي سر انگشت تو آغاز گل افشاني ها
فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
سايه امن کساي تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها
چشم تو لايحه روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشاني ها
قيصر امين پور
تبصره
تازه وارد بود و سال اول، چند روزي بود که از ورودش به مدرسه مي گذشت ولي جا و مکان مشخصي نداشت . آخر بنا به نظر معاونت مدرسه قرعه فال به نام حجره ما افتاد .
وسايلش را جمع کرد و وارد اتاق شد . سيد خوش صورت و با ادبي بود . قيافه اش برايم خيلي آشنا بود . سلام کرد و با کسب اجازه از بقيه هم حجره هايش گوشه اي را براي خود اختيار کرد و بخشي از وسايلش را آن جا گذاشت و بخش ديگر را به راهنمايي هم حجره هايش به داخل پستو برد .
در حجره 5 نفره ما من پيشکسوت بودم . امسال علاوه بر اختصاص ساعاتي به يادگيري دروس تعيين شده، ساعتي را هم به تدريس در پايه اول مي گذراندم . يادم آمدم که صبح او را در مدرس ديده بودم . پس از جابه جايي وسايلش با قوانين حجره آشنا شده :
1. نظافت حجره در روزي مشخص به صورت دست جمعي انجام مي گيرد؛
2. جمع و جور کردن لوازم شخصي بر عهده خود شخص است ؛
3. شستن ظرف هاي شام نوبتي است و ....
چهارمين شبي بود که از آمدنش مي گذشت، امشب شستن ظرف ها بر عهده من بود.
ظرف ها را جمع کردم و به ظرفشويي انتهاي سالن بردم . تا شير آب را باز کردم حضور کسي را در کنار خود احساس کردم و دستي که روي شانه ام بود . صداي خودش بود که مي گفت : شيخ کمک نمي خواهي ؟!
خنديدم و گفتم : صداي هل من معين مرا چگونه شنيدي؟!
خنديد و اسکاچ را برداشت و با هم مشغول شستن شديم . اشتياق وصف ناپذيري به يادگيري داشت : از چگونگي مطاله دروس، محاسبه، مراقبه و ... و من هم گوش مفت گير آورده بودم و ...
شستن ظرف ها که به اتمام رسيد سبد را برداشتيم و به حجره آمديم و ظرف هاي شسته که داخل پستو قرار گرفت، دستش را به طرف طاقچه دراز کرد و مسواک را برداشت ، فکر کردم مي خواهد مسواک را به من بدهد . نگاهش را در نگاهم دوخت و با لخند گفت: با اجازه براي انجام مسواک بيرون مي روم .
خنده ام گرفتم و گفتم : سيد! در قوانين حجره ما نبود که مسواک اشتراکي باشد ، با تعجب به من نگاه کرد و گفت : حاجي ! اين که مسواک خودم است . هر شب پس از انجام مسواک روي همين طاقچه مي گذاشتم .
از من اصرار و از او انکار تا اين که يادم آمد علامت ضرب ديدگي مختصري در انتهاي مسواکم ايجاد شده بود . با اشاره به انتهاي مسواک کمي از اطمينانش کاسته شد و مشغول جستجوي مسواک در ميان وسايلش شد . پس از کمي تفحص يادش آمد اصلا مسواکش را از جيب بغل ساکش خارج نکرده .
هم حجره ها که از اين واقعه متبسم شده بودند و با ما مزاح مي کردند تبصره ديگري را به قوانين حجره مان اضافه کردند که استفاده از مسواک همرنگ و يک شکل درون حجره ممنوع مي باشد!
| ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ [17/4/1387- 10:37 ص] پيام ضروري [3/4/1387- 1:46 ع] اي کاش مادرش زنده بود؟! [1/4/1387- 12:57 ع] تازگي دختر شده [21/3/1387- 12:10 ع] تا حالا با زنجير حسادت خفه شدي؟ [1/3/1387- 12:53 ع] درد دل شاعر [26/2/1387- 11:50 ص] بال هاي استعاري [12/2/1387- 11:5 ص] پلک دلم مي پرد [12/2/1387- 9:30 ص] طالب علم بدشانس [5/2/1387- 12:6 ع] مردي که مهمات خدا بود؟! [3/2/1387- 9:50 ص] اخلاص [28/1/1387- 11:7 ص] خاطره اي از [24/1/1387- 10:10 ص] مرا از اين جا نجات بده! [17/11/1386- 1:9 ع] خفته خبر ندارد [18/9/1386- 10:48 ص] فصل تقسيم گل و گندم [10/9/1386- 11:56 ص] يادداشت هاي طلبگي [همه عناوين(127)][آرشيو شده ها] |